تبلیغات
*** اولدوز *** - دكه روزنامه‌فروشی
تبلیغات
ads
دوستان
Friends
آرشیو
Archive
آمار سایت
stats
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نظر سنجی
poll
  • شما بیشتر کدام یک را می پسندید؟








  • اولدوز
    لحظات خوبی برایتان آرزو می کند

    starali_3@yahoo.com



    بابك و سهیل دوتا دوست بودند. آنها هر روز وقتی درس‌ها و مشق‌هایشان را تمام می‌كردند با اجازه مادرهایشان به پارك می‌رفتند و با هم بازی می‌كردند. نزدیك پارك یك دكه روزنامه‌فروشی بود كه آن دو تا پسر وقتی از روبه‌رویش می‌گذشتند می‌ایستادند و روزنامه‌ها را تماشا می‌كردند. یك روز از این روزها كه بابك و سهیل در پارك مشغول بازی بودند ناگهان بادی شدید وزید.

     باد شدید و شدیدتر شد مثل این بود كه تمام درختان پارك از این طرف به آن طرف می‌روند. مردم همه به خانه‌هایشان رفتند یا در گوشه‌ای پناه گرفتند. باد وزید و وزید تا رسید به دكه روزنامه‌فروشی و تمام روزنامه‌ها را به هوا برد. هر كدام به یك سمت رفتند. پیرمرد روزنامه‌فروش فریاد می‌زد: وای... وای... روزنامه‌هایم را باد برد... وای وای بیچاره شدم...

    بابك و سهیل هم كه شاهد این صحنه بودند به اطراف پارك دویدند تا روزنامه‌ها را جمع كنند. باد تعدادی از روزنامه‌ها را به داخل خیابان ماشین‌رو برده بود. بابك هم كه پسری دلرحم و عجول و چابك بود خیلی سریع بدون این‌كه اطرافش را نگاه كند پرید وسط خیابان تا روزنامه‌ها را جمع كند كه یكدفعه ماشینی كه با سرعت در حال حركت بود با او برخورد كرد. پسرك به گوشه‌ای پرت شد. مردم دور بابك جمع شدند و راننده ماشین هم پا گذاشت به فرار. در آن نزدیكی یك بیمارستان بود. یك آقای قوی هیكل مهربان، بابك را روی دست‌هایش گرفت و به بیمارستان برد. چند نقطه بدن بابك صدمه دیده و شكسته بود. آقای دكتر و پرستارهای بیمارستان به درمان بابك پرداختند. سهیل كه خیلی ترسیده بود گوشه‌ای نشسته و تمام بدنش می‌لرزید. یك نصفه روز گذشت تا بابك كمی بهتر شد و توانست صحبت كند. یكی از پرستارها پیش بابك رفت و از او پرسید: پسرم حالت خوبه، بهتر شدی؟

    بابك گفت: بله خانم، بهترم.

    خانم پرستار پرسید: خب اسمت چیه؟ گفت: بابك. خانم پرستار گفت: خانه‌ات كجاست؟ بابك گفت: دو تا كوچه پایین‌تر از پارك. خانم پرستار گفت: خب بابك‌جان شماره تلفن خانه‌ات را بده تا به خانواده‌ات خبر بدهیم حتما تا حالا نگران شده‌اند.

    ولی بابك گفت: من شماره تلفن‌مان را بلد نیستم.

    خانم پرستار با تعجب نگاهش كرد و گفت: چی؟! مگه میشه پسر به این بزرگی شماره خانه‌اش را بلد نباشد؟!

    بابك گفت: بله هیچ وقت نتوانستم آن را حفظ كنم.

    خانم پرستار گفت: می‌دانی‌ هر كسی باید شماره و آدرس خانه‌اش را به خوبی بلد باشد تا در شهر گم نشود؟ حالا چه طوری خانه‌ات را پیدا كنیم و به پدر و مادرت خبر دهیم. حتما آنها خیلی نگرانند.

    بابك گفت: شاید دوستم سهیل بلد باشد. خانم پرستار سهیل را صدا كرد و از او پرسید. سهیل شماره خانه خودشان را بلد بود و زنگ زد به مادرش و خانم پرستار از مادر سهیل خواهش كرد كه به خانواده بابك اطلاع دهد. بعد هم پیش بابك رفت و گفت بابك‌جان من به خانواده‌ات اطلاع دادم ولی از حالا به بعد یادت باشد كه شماره تلفن و آدرس خانه‌ات را در یك كاغذ كوچك بنویس و در جیبت بگذار و اگر هم توانستی آن را حفظ كن تا هیچ وقت گم نشوی.

    بعد از چند دقیقه مادر بابك آمد و او را در آغوش گرفت. عصر هم او را به خانه بردند و بابك هم اولین كاری كه كرد این بود كه شماره تلفن و آدرس خانه را در كیف و جیبش گذاشت و كم‌كم شماره تلفن را حفظ كرد تا دیگر هرگز با این مشكل مواجه نشود.

    ::  پیوست شده به موضوع : کودکانه
    توسط ali در 20 اسفند 89  ::  نظرات  ,