تبلیغات
*** اولدوز *** - داستان طنز» كــمپ نـــوروزی!
تبلیغات
ads
دوستان
Friends
آرشیو
Archive
آمار سایت
stats
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نظر سنجی
poll
  • شما بیشتر کدام یک را می پسندید؟








  • اولدوز
    لحظات خوبی برایتان آرزو می کند

    starali_3@yahoo.com



    تازه خدمت سربازی را تمام كرده بودم، عشق میكردم كه امسال عید توی خانه هستم، سه روز از سال جدید گذشته بود كه محمدرضا زنگ زد:

    - سلام افشار! چیكار می‌‌كنی تو خونه! با سامی و امین برنامه ریختیم بریم كوه، پایهای؟

    - آره! حتما! كی راه میافتیم؟

    - ببین میخوایم شب اونجا بخوابیم، ساعت پنج عصر راه میافتیم، هشت و نه میرسیم نزدیك قله، اونجا پناهگاه داره میریم تو میخوابیم! سامی هم چادرش رو میاره نگران نباش میریم كمپ میزنیم خیلی حال میده، خاطره می‌‌شه! برنامهاش رو من ریختم!  از خدام بود، ما چهار نفر هم خدمت بودیم و حالا بعد از یك ماهی كه همدیگه رو ندیده بودیم، میخواستیم یه شب به یاد خاطرات خدمت با هم باشیم، سریع وسایل رو چیدم و یه تن ماهی و یه كنسرو لوبیا خریدم و یه كوله درست كردم عین كوهنوردهای حرفهای! راه افتادیم! سر ساعت پنج رسیدیم اول دركه، بچهها اومده بودن، همه سر و تیپ زده بودن و با كلی تجهیزات راه افتادیم، هركی ما رو میدید فكر میكرد همین دو ساعت پیش از اورست اومدیم! بهخصوص سامی كه عصای مخصوص، كلاه لبه دار و هدفن توی گوش داشت و كلی فنجان فلزی و قابلمه به كولهاش آویزون كرده بود! گفتم:

    - سامی! چی تو كولهته؟ خب این قابلمه و لیوانا رو بذار تو كوله!

    - ضایع نكن افشار! این جزء كلاس كاره! حرفهایها این كار رو میكنن!

    هر چه جلوتر میرفتیم هوا ابری و تاریكتر میشد و كم كم به اهن و تلپ افتادیم ولی محمدرضا میگفت:

    - وانستید بچهها! یه ساعت دیگه تا پناهگاه داریم!

    - كی رفتی محمدرضا؟

    - كجا؟

    - همین پناهگاه كه می‌‌گی؟!

    - من نرفتم! یه دوست دارم دو سال پیش رفته اون بهم گفت!!

    دلم هری ریخت پایین! این محمدرضا خودش 10 بار جایی میرفت باز گم میشد حالا از روی نقشه دوستش... پناه بر خدا! هوا دم غروب داشت سرد میشد ولی از اقصی نقاط بدن ما عرق میریخت پایین! عادت نداشتیم به كوهنوردی، هوا كاملا تاریك شده بود و دیگر جایی را نمیدیدیم، سامی گفت:

    - الان چراغ قوه رو روشن میكنم، بعد همه تون توی یك خط پشت سر من بیایید!

    این را گفت و چراغ قوهاش را درآورد ولی روشن نمیشد، بعد كه كمی زیر و رویش كرد گفت:

    - آخ آخ! دیدی یادم رفت باتریهاش رو بیارم!

    بدبختی تازه شروع شد، دیگر رسما جایی را نمیدیدیم، محمدرضا موبایلش را روشن كرد و راه افتادیم، باران بهاری شروع شد، در عرض سه دقیقه به موش آب كشیده تبدیل شدیم، هیچ پناهگاهی هم نبود، چند بد و بیراه نثار محمدرضا كردیم ولی اون واسه اینكه كم نیاره هی می‌‌گفت:

    - اینا خاطره می‌‌شه جون افشار!

    زمین لیز شده بود و پیشروی برای فتح قله فایده نداشت، یك جای صاف پیدا كردیم و قرار شد چادر بزنیم، سامی چادرش را باز كرد و خودش و امین پریدند توش! دیگر جا برای كسی نبود! محمدرضا گفت:

    - سامی! مطمئنی این چادر چهارنفره است؟!

    سامی كم نیاورد و گفت:

    - چادرم چینیه! چهار نفری هم هست ولی سایز چهار نفر چینی ساختن دیگه! تو كفشات اندازه قبر هشت تا چینیه! تقصیر اونا چیه!

    فایده نداشت، من و محمدرضا زیلو انداختیم و بیرون نشستیم، هر لحظه كه میگذشت زیلو خیس میشد و ما هم... بله! امین گفت:

    - حالا تو این هوا غذا میچسبه! بچهها چی آوردین؟

    - تن ماهی و كنسرو لوبیا!

    هر چهار نفر همین دو قلم را آورده بودیم! محمدرضا باز گفت:

    -  اینا خاطره می‌‌شه بچهها! به جون خودم!

    سامی ماهیتابهاش را گذاشت وسط و پیك نیك كوچكی كه داشت را هم گذاشت وسط چادر.

    - كبریت رو بده امین!

     امین دست كرد توی جیب شلوارش و یك مشت چوب كبریت خیس و باران خورده بیرون آورد، قوطی كبریت توی جیبش از بس که خیس خورده بود كاملا وار رفته بود، رسما داشت اشكمان در میآمد، مجبور شدیم تن ماهی و كنسرو لوبیا را همانطور سرد بخوریم، من ترجیح میدادم به جای آن تن ماهی سرد گلوله بخورم ولی توی آن تاریكی گلوله كجا بود! ! هوا كم كم سردتر شد، كسی حال و حوصله خاطره تعریف كردن نداشت، باران دوباره نم نم شروع كرد به باریدن، قرار شد بخوابیم، سامی و امین توی چادر دراز كشیدند، محمدرضا گفت:

    - سامی! این بیرون خیلی سرده! می‌‌شه من بیام تو چادر؟

    - نه محمدرضا! شرمندهام! تو با این هیكلت می‌‌خوای بری تو چادر، من و امین باید بریم تو! باز افشار لاغره می‌‌شه یه جوری جاش داد!

    من هم تا تنور داغ بود خودم را انداختم توی چادر و به محمدرضا گفتم:

    - اون بیرون باش! اینا خاطره می‌‌شه به جون تو!

    سه نفری جایمان نمیشد توی چادر، قرار شد من سر و ته بخوابم، قسمتم جورابهای امین شد كه انگار شش ماه بود نشسته بود، گفتم:

    - امین جان! مطمئنی اینا جورابه؟ فكر كنم اشتباهی كهنه بچه همسایه رو پات كردی اومدی؟!!!

    امین هم خیلی خونسرد گفت:

    - اگه اذیت میشی برو بیرون پیش محمدرضا! توی هوای آزاد حال كن!

    جای حرف زدن نبود، چند پتو و زیلوی خیس داشتیم دادیم به محمدرضا كه یخ نزند و خوابیدیم، چه خوابیدنی! هر چند دقیقه یكبار بیدار میشدیم و مجبور بودیم شست پایمان را از توی حلق همدیگر بیرون بكشیم یا یك لگد به سامی بزنیم كه خر و پفاش تمام دركه و دربند را برداشته بود! یكدفعه از بیرون چادر صدای بلندی آمد:

    - آخخخخخخخخخ!

    فكر كردیم پلنگی چیزی به محمدرضا حمله كرده است برای همین خودمان را به خواب زدیم! ! اما محمدرضا وسط آه و نالهاش گفت:

    - آقا مگه كوری!! نمی بینی من اینجا خوابیدم؟!

    صدای كلفت مردی را  شنیدیم كه گفت: كور خودتی كه سر راه خوابیدی! اینجا مگه جای خوابیدنه! بگیرم پرتت كنم ته دره!!

    من از لای زیپ چادر بیرون را نگاه كردم، مرد كه حداقل دو متر قد داشت با چماق ایستاده بود بالای سر محمدرضای بیچاره! محمدرضا که دید اوضاع خراب است گفت:

    - آقا شوخی كردم چرا به دل میگیری! سال نو مبارك! قدم رنجه فرمودید!

    مرد كه رفت ما از توی چادر زدیم زیر خنده و سه نفری گفتیم:

    - اینا خاطره می‌‌شه محمدرضا!!


    ساحل محمدی

    ::  پیوست شده به موضوع : داستان ها
    توسط ali در 2 فروردین 90  ::  نظرات  ,