تبلیغات
*** اولدوز *** - داستان» ســفر در بهــــــار
تبلیغات
ads
دوستان
Friends
آرشیو
Archive
آمار سایت
stats
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نظر سنجی
poll
  • شما بیشتر کدام یک را می پسندید؟








  • اولدوز
    لحظات خوبی برایتان آرزو می کند

    starali_3@yahoo.com



    - مهرزاد! مهرزاد! پسر پاشو دیر شد!

    مهرزاد به زور چشمهایش را باز كرد و با دست گوشه پرده اتاقش را بالا زد، كوچه سیاه و تاریك بود، اما مادر لامپ اتاق را روشن كرده و بالای سرش ایستاده بود.

    - مگه قرار نبود صبح زود بری آژانس، بلیت بگیری؟ خب الان نوبتت پر میشه!

    - مامان ساعت چنده؟

    - سه و نیم!

    مهرزاد كه تا الان با چشمهای نیمه باز، خودش را لای پتو پیچانده بود مثل فنر پرید و نشست سرجایش و گفت:

    - سه و نیم؟! مگه جنگ شده مامان؟ این موقع صبح زلزله هم نمیاد اونوقت تو اومدی بالای سر من كه برم آژانس مسافرتی؟!

    مادر با همان خونسردی خودش كه لج آدم را در میآورد گفت:

    - تنبلی نكن! پاشو دیگه! الان نوبتت پر میشه!

    - جون مامان بی خیال شو! نوبت چی پر میشه؟ مگه سطل آبه! آژانسها هشت و نیم صبح باز میكنن من سه و نیم صبح برم اونجا بگم چی؟ به خدا خروسها  هم الان خوابن مامان!

    - تنبلی نكن مهرزاد! پاشو نوبتت پر میشه!

    یكی به دو كردن با مادر فایده نداشت، به قول علی وقتی سوزنش روی چیزی گیر میكرد دیگر بحث كردن فایده نداشت حالا سه و نیم صبح سوزنش روی «نوبتت پر میشه» گیر كرده بود! مهرزاد میدانست كه دیگر نمیتواند بخوابد، یعنی تا خود فردا صبح مادر با همین استیل بالای سرش میایستاد و میگفت:

    - تنبلی نكن مهرزاد! پاشو نوبتت پر میشه! زود برو آژانس، بلیت بگیر!

    در حالیكه زیر لب به خودش بد و بیراه میگفت كه دیشب شیر شده و گفته بود صبح زود میرود و برای یزد بلیت میگیرد حالا پشیمان بود، از جایش بلند شد و دستی به موهایش كه سیخ سیخی شده بود كشید و گفت: باشه مامان! شما برو بخواب من میرم الان!

    تا مادر در را پشت سرش بست، مهرزاد توی پتو لوله شد و خوابید، هنوز چشمهایش گرم نشده بود كه شنید:

    - تنبلی نكن مهرزاد! پاشو نوبتت پر میشه!!

    فایده نداشت، این كلك هم نگرفت، با بدبختی بیدار شد و آبی به دست و صورتش زد و سوئیچ ماشین را برداشت و رفت پاركینگ، نشست توی ماشین و پشتی صندلی را كشید و درازكش خواست بخوابد كه سایه مادر را پشت شیشه دید.

    - مهرزاد! پول یادت رفت ببری!

    پول را گرفت و ماشین را روشن كرد و زیر لب گفت: خدایی تا خود آژانس مثل خانم مارپل دنبالم میكنه، دیگه فایده نداره! خواب كوفتم شد!

    پایش را روی پدال فشار داد و حركت كرد، ده دقیقه بعد نزدیك آژانس بود.

    - ای وای! این همه آدم كی بیدار شدن!

    صف دراز و خواب آلودی مثل لشكر شكست خورده از در آژانس شروع میشد تا چند مغازه آن ورتر ادامه داشت. ماشین را پارك كرد، هوا سرد بود و سوز نیمه شب استخوان میتركاند، بدو بدو از ماشین بیرون رفت و ته صف رسید.

    - آقا شما نفر آخرید؟!

    - خدا نكنه! من وسطای صفم، اون ماشینا رو نگاه كن توشون آدمه، همه نوبت گرفتن رفتن تو ماشیناشون نشستن!

    این را كه گفت مهرزاد سرش را برگرداند و شش هفت ماشین را دید كه مثل ساندویچ  پر شده بودند از آدم و انگار جوراب این یكی توی دماغ اون یكی بود!

    - یا قمر بنیهاشم!

    - حالا برو پیش اون آقایی كه كاپشنش قرمزه اسمت رو بنویس، اون اول صبحی اینا رو میده به آژانس شماره میگیره واسه همه! بعد هم در ماشینتو باز كن بریم توش بخوابیم تا صبح!

    مهرزاد از كنار چند نفر كه مثل كارتن خوابها توی خودشان مچاله شده بودند گذشت و به مرد كاپشن قرمز رسید كه كنار چند نفر دور یك آتش كوچیك جمع شده بودند و داشت برایشان حرف میزد، لاغر و استخوانی بود، سبیلهای باریك و سیاهی داشت و با كلاه گردی كه روی سرش گذاشته بود قیافه جالبی پیدا كرده بود.

    - آره دیگه! گفتم بهش آقای مدیر! بلیت اینا رو  ندی من پیش این جماعت رو سیاه می‌‌شم، كلی لیست نوشتم از صبح بهشون قول دادم، اون هم اینترنتش رو باز كرد گفت فقط به خاطر سبیلای تو رحمت! به همه شون بلیت داد! اضافه هم اومد، گفت میخوای؟ گفتم نه بذارش تو اینترنت مشتریاش گیر میاد! آره دیگه!

    مهرزاد با خودش فكر میكرد كه این مرد عجب انرژی دارد كه ساعت چهار صبح خاطره میگوید، بقیه هم توی چرت و خواب و بیداری سری تكان میدادند و رحمت باز ادامه میداد! مهرزاد برای اینكه خودش را صمیمی نشان بدهد گفت: آقا رحمت! اسم ما رو هم اضافه كنید ته لیستتون!

    - به به! آق مهندس! ای به روی چشم! یه قرمز رد كن بیاد!

    - قرمز؟! نمی فهمم!

    رحمت چشمهایش را ریز كرد و گفت:

    - آره دیگه! وقتی بلیت میخواید متوجه میشید اما وقتی باید پول بدید نمیفهمم و منظورتون رو متوجه نمیشیم و این حرفا! آقا مهندس! یه پونصدی بده تا بنویسم! واسه تو صفیها دویسته واسه ماشینیها پونصد! بالاخره داداشت كه مغز شترمرغ نخورده تو این سرما اسم بنویسه و صبح وساطتت كنه! شما الان اسمت رو كه نوشتم مثل قرقی میپری تو ماشینت و خُررررررر پووووووف! اما من اینجا تو سرما باید بشینم و صف رو مرتب كنم!

    مهرزاد ساعت چهارصبح حوصله جر و بحث كردن نداشت دست كرد توی جیبش و پانصد تومانی را داد رحمت اسمش را نوشت و رفت طرف ماشین، هنوز در را نبسته بود كه یكی به شیشه زد، همان مردی بود كه ته صف او را دیده بود، چاق و خپل بود، با كاپشن پشمی كه پوشیده بود مثل سندباد، بالا تنه پف كردهای داشت.

    - داداش! در رو باز كن اجازه بده من هم بیام تو! گلاب به روت من مشكل كلیه دارم سردم كه میشه كار واجب پیدا میكنم، اینجا هم كه دستشویی نیست! آی قربون دستت!

    مهرزاد در را باز كرد و مرد چاق وارد شد.

    - دمت گرم داداش! دستت برسه به یه چپه بلیت!

    این را گفت و با صدای بلند خندید، بعد مثل اینكه پسرخاله شده باشد، كفشهایش را درآورد، و پاهایش را تا جایی كه میتوانست دراز كرد و صندلی را به عقب خواباند، صدای جیر جیر صندلی درآمد! بوی پای مرد چاق پیچید توی ماشین! مهرزاد كه شیشهها را كیپ تا كیپ كشیده بود بالا گفت: ببخشید! مارك ادوكلونتون چیه؟

    مرد خندید و گفت:

    - ادوكلونش خارجیه، اسمش رو نمیدونم! دوس داری؟

    مهرزاد حرصش درآمده بود! مرد كه تا چند دقیقه پیش التماس میكرد حالا احساس میكرد توی ماشین پدرش نشسته است و شوخیاش هم گرفته بود! چشمهایش را بست و سعی كرد به چیزهای دیگری فكر كند، چند دقیقه كه گذشت خر و پف مرد كلافهاش كرد، با هر دم و بازدم بوی سیر میپیچید توی ماشین! حالش بد شده بود! مرد را بیدار كرد و گفت: دیشب شام قورمهسبزی میل كردین؟!

    مرد توی خواب و بیداری گفت: آره! واسه چی؟

    - هیچی! سیرش خیلی نپخته!

    مرد كه تازه دو ریالیاش افتاده بود خودش را جمع و جور كرد و گفت: خب اگه اذیت میشید شیشه رو كمی بدید پایین! ببخشید واسه خودتون میگم وگرنه من راحتم!

    كارد میزدی خون مهرزاد در نمیآمد، شیشه را داد پائین. هوای سرد سریع خودش را توی ماشین چپاند! امسال به پیشنهاد بابا قرار بود از چهارم تا نهم فروردین بروند یزد! درست وقتی این تصمیم را گرفتند كه بلیت فروشی اینترنتی تمام شده و فقط آژانسها مانده بود، بابا به یاد سالهای قدیم كه توی یزد خدمت سربازی رفته بود میخواست امسال را بروند یزد! مادر هم ستاد پیگیری اخذ بلیت بود! توی شصت و دو سالگی كاری نداشت و گوشش را از همین حالا چسبانده بود به تلویزیون و آمار آب و هوای یزد را دقیقه به دقیقه میگرفت، چند ساك بزرگ وسیله بار زده بود، به محض اینكه تلویزیون میگفت هوای یزد سردتر میشود مادر چند دست لباس گرم اضافه میكرد، روز بعد با گرم شدن هوای یزد لباسها را در میآورد! از وقتی مهرداد و مرضیه عروسی كرده بودند خانوادگی سفر نرفته بودند، تا اینكه امسال به طور عجیب و غریبی بابا با دیدن آلبوم عكس دلش هوای یزد را كرد! مادر هم از خدا خواسته دستور آماده باش داد، مهرزاد با آنكه 25 سالش بود و دوست داشت با دوستانش به مسافرت برود ولی چون میدید بابا و مادر تنها هستند و توی این سن و سال هزار و یك مشكل ممكن است بر آنها به وجود بیاید قبول كرد با آنها برود، علی كه كلا تسلیم بود، هنوز توی 17 سالگی اگر شش روز توی خانه تنها میماند ممكن بود از گرسنگی بمیرد یا زخم بستر بگیرد! از بس به مادر وابسته بود و كارهایش را او انجام میداد! با آنكه مهرزاد یك سمند قسطی داشت ولی مادر میترسید و میگفت: مادر! سمند خوب نیست، اگه ماشینت پرایود بود یه چیزی! مثل ماشین آقا فرامرز!

    - مامان فدات بشم! اولا سمند از پرایود بهتره، دوما پرایود نیست و پرایده، سوما ماشین آقا فرامرز پرایود نیست و بنزه!

    ولی این حرفها فایده نداشت، میگفت با قطار میریم، اینجوری بهتره، آدم چپ كنه شل و پل میشه، نمیمیره مثل پسر ماهرخ اینا!

    هر چقدر برایش توضیح میدادیم كه پسر ماهرخ اینا توی سقوط هواپیما فوت شده فایده نداشت، گیر داده بود كه یا با پرایود میریم یا قطار!

     

    - شازده! شازده!

    مهرزاد از خواب پرید، یك نفر با نوك خودكار به شیشه ماشین میزد، چشمهایش را مالید، نور تند آفتاب به شیشه ماشین میخورد ولی كاپشن قرمز رحمت را شناخت، شیشه را پایین كشید.

    - شازده! والا اینجور كه تو خوابیدی بهتره با شتر بری، قطار میخوای چیكار؟! زود باش بپر برو نوبت بگیر، شمارهات چهل و پنجه!

    مهرزاد سرش را چرخاند دید مرد چاق نیست، دست برد توی داشبورد و دید كیف پولش نیست!

    - ای تف به روحت!

    از ماشین بیرون آمد و دوان دوان به طرف جمعیت رفت به این امید كه مرد چاق را پیدا كند، مدام سرك میكشید كه یكدفعه یك نفر از پشت لباسش را كشید.

    - آقا! آقا! ببخشید!

    مرد چاق بود، مهرزاد یقهاش را فوری گرفت، مرد فوری گفت: اَمون بده! خواب بودی هر كاری كردم بیدار نشدی، كیف پولت تو داشبورد بود گفتم نكنه وقتی من میام بیرون ماشین قفل نیست و تو خوابی كسی بر داره، گذاشتم توی جیب كاپشنت! اون جیب!

    همه برگشته بودند و آنها را نگاه میكردند مهرزاد دست كرد توی جیبش، كیف آنجا بود، خیس عرق شد، از مرد عذرخواهی كرد، جمعیت مثل یك آدم بی شعور به او نگاه میكرد! اعصابش خرد شده بود، یكدفعه كسی از جلوی صف داد زد:

    - شماره چهل و پنج! نبود؟!

    مهرزاد سریع جمعیت را شكافت و جلو رفت، حس میكرد مثل یك ستاره سینما كه یكدفعه میآید روی سن حالا او با افتخار وسط آژانس بود، به طرف باجهای رفت كه دختر جوانی با مانتو مقنعه سرمهای آنجا نشسته بود. بدون اینكه سرش را بلند كند، گفت:

    - بفرمایید آقا! مقصدتون؟

    مهرزاد كه هنوز شب عجیب و غریبی كه جلوی آژانس گذرانده بود توی ذهنش بود گفت:

    - من، علی، مامان و بابام میریم یزد!

    دختر جوان و چند نفری كه توی آژانس بودند زدند زیر خنده! مهرزاد دوباره خیس عرق شده بود، دلش میخواست زمین دهن باز كند و او را ببلعد، بلیت‌‌ها را گرفت، پول را داد و بیرون آمد، سوار ماشین شد و به طرف خانه رفت، با همه دردسرهایی كه كشیده بود خوشحال بود كه توانسته با موفقیت بلیت‌‌ها را بگیرد، كلید را توی در چرخاند و وارد شد، مادر از روی مبل بلند شد و گفت:

    - دستت درد نكنه پسرم! ایشالا دفعه بعد با پرایود خودت میریم سفر كه دیگه صبح زود بیدار نشی بری آژانس بلیت بگیری!!

    مهرزاد با همه خستگی و كلافه شدنش از این حرف مادر خندهاش گرفت و جلو رفت و پیشانیاش را بوسید و گفت: باشه مامان! یه پرایود میگیرم عین پرایود آقا فرامرز!

    ::  پیوست شده به موضوع : داستان ها
    توسط ali در 3 فروردین 90  ::  نظرات  ,